به بهانه گشودن چهارمین دفتر خاطرات:
اینجا پسرکی است که در سرش آرزوهای بزرگ ندارد، اما در قلبش یک خدای بزرگ دارد. میشناسیدش! خفته در خواب جنون. گاه نگاهی به خویش میفکند گاه به آیینه پرغبار مقابلش. گاه چشمانش را به پر نور ترین ستاره آسمان شب های کویر می دوزد و گاه دیده از ماه چهره ای برمیگیرد و بر زمین می نشاند. تنها نیست. شاید نه گیتار بداند و نه تار اما اگر بخواهد ترانه تنهایی را خوب مینوازد. عاشق طلوع خورشید است آنجا که نور متولد می شود. آنجا که خدا هدیه زندگانی دوباره به او میبخشد….
تولدش مبارک. باقی نوشته اشو توی وبلاگ خودش بخونید:
یک دنیا حرف از دفتر خاطرات
بایگانی
- شهریور ۱۳۸۹
- مرداد ۱۳۸۹
- تیر ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۹
- خرداد ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- مرداد ۱۳۸۷
- تیر ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- خرداد ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهریور ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۵
- تیر ۱۳۸۵
- خرداد ۱۳۸۵
- اردیبهشت ۱۳۸۵
- فروردین ۱۳۸۵
- اسفند ۱۳۸۴
- بهمن ۱۳۸۴
- دی ۱۳۸۴
- آذر ۱۳۸۴
- آبان ۱۳۸۴
- مهر ۱۳۸۴
- شهریور ۱۳۸۴
- مرداد ۱۳۸۴
- تیر ۱۳۸۴
اطلاعات
بلاخره دفتر خاطرات هم کشف شد
خداییش خیلی با حاله
کامیه کاشف
این پست کپی رایت داشته بیدا !