از دیشب مدام با خودم می گفتم فردا از کلهی سحر می شینم کارهامو تموم می کنم راجت بشم. الان فرداست، از کلهی سحر هم نزدیک به 8 ساعت گذشته. دست به هیچی نزدم. خسته نباشم.
Monthly Archives:: شهریور ۱۳۸۶
Goodbye my old friend
عزیزم، بهتر بگویم عزیز سابقم، اینک که این ها را برایت می نویسم نزدیک به دو ماه است که از تو جدا گشته ام. بگذار صادقانه اعتراف کنم که در این نزدیک به دو ماه روز و شبی نبوده که به فکر تو نباشم، به فکر آن پانزده سال نفرت انگیزی که با هم گذراندیم،… Read more »
Vertigo
بسی لذت بخش است که مسیول چیزی باشی در عین حالی که مسیولش نیستی. «از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸ام – صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۹۰۰۴2»
Time goes by so slowly!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت 9 صبح پامیشی چونان فرزند اسنان وارد بانک می شوی. خیلی متمدن وار میری از دستگاه شماره می گیری. شمارهی 420- 223 نفر در انتظار! بانک محترم چهارده باجه دارد که تنها یک باجهی آن کار می کند.صدای بلندگو بلند میشه: شمارهی 184 به باجهی 3. ساعت میشه حدودای 10:30، دوباره صدای بلندگو بلند… Read more »
Every breath you take
هر نفسی که می کشی نه تنها هوا رو کثیفتر می کنی که اعصاب بقیه رو هم خورد می کنی. «از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد 78924578ام – صفحه 222147890041»
How to become a famous one!
چه طور یک بچه معروف بشویم؟ یا چگونه بیاموزیم با استفاده از کار دیگران برای خویشتن خویش آبرو، اعتبار و احیانا سرمایه ای اندک دست و پا کنیم. برعکس دفعه های قبل نه از توضیح خبری هست نه از آموزش. چیزی نخواهید یافت جز چند کتهی کلیدی: الف) شما باید دو کرکتر کاملا مجزا و… Read more »