Posts Categorized: شیزوفرنی

Quantum of Solace

Posted by & filed under شیزوفرنی.

آخ که می میرم برای دقیقه ای خواب, دقیقه ای چشم گذاشتن روی هم و نبودن هیچ صدایی, نبودن صدای آن دزدگیر مسخره که دیشب هفت ساعت تمام زیر پنجره اتاقم سر و صدا کرد و صاحب بی مغز ماشین هم داشت از پنجره اش ماشینش را نگاه می کرد. دلم لک زده ساعتی سرم… Read more »

صبح سگی!

Posted by & filed under شیزوفرنی.

حساسیت بهاره ات زده باشه بالا, یک نکبتی هم بهت گیر داده باشه, شب قبلش هم نهایتش یک ساعت خوابیده باشی, داتک هم طبق معمول جفتک بپرونه نتیجه اش میشه پاچه گیری از نوع حاد. جوری که کم مونده بری جلوی آینه پاچه خودت رو هم بگیری. عوضش روز قبلش Gone baby gone رو دیدم… Read more »

Out of the Past

Posted by & filed under شیزوفرنی.

گاهی برای ماندن باید بروی. تیتر هم هیچ ربطی نداشت!

manic

Posted by & filed under شیزوفرنی.

دلم برای خودم, خود خودم, خودی که بودم و دیگه نیستم خیلی تنگ شده, خیلی.

Crazy

Posted by & filed under شیزوفرنی.

As strong as you were, tender you go I’m watching you breathing, for the last time A song for your heart, but when it is quiet I know what it means and I’ll carry you home, I’ll carry you home.

I wish I could surrender my soul

Posted by & filed under شیزوفرنی.

I guess it’s time I run Far, far away find comfort in pain All pleasure’s the same It just keeps me from trouble Hides my true shape like Dorian Gray I’ve heard what they say But I’m not here for trouble It’s more than just words It’s just tears and rain

Today

Posted by & filed under اخبار ارسالي, شیزوفرنی.

از دیشب مدام با خودم می گفتم فردا از کله‌ی سحر می شینم کارهامو تموم می کنم راجت بشم. الان فرداست، از کله‌ی سحر هم نزدیک به 8 ساعت گذشته. دست به هیچی نزدم. خسته نباشم.

Goodbye my old friend

Posted by & filed under شیزوفرنی.

عزیزم، بهتر بگویم عزیز سابقم، اینک که این ها را برایت می نویسم نزدیک به دو ماه است که از تو جدا گشته ام. بگذار صادقانه اعتراف کنم که در این نزدیک به دو ماه روز و شبی نبوده که به فکر تو نباشم، به فکر آن پانزده سال نفرت انگیزی که با هم گذراندیم،… Read more »

Vertigo

Posted by & filed under شیزوفرنی.

بسی لذت بخش است که مسیول چیزی باشی در عین حالی که مسیولش نیستی. «از وصیت های یک پدر به پسرش, جلد ۷۸۹۲۴۵۷۸ام – صفحه ۲۲۲۱۴۷۸۹۰۰۴2»

Time goes by so slowly!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by & filed under شیزوفرنی.

ساعت 9 صبح پامیشی چونان فرزند اسنان وارد بانک می شوی. خیلی متمدن وار میری از دستگاه شماره می گیری. شماره‌ی 420- 223 نفر در انتظار! بانک محترم چهارده باجه دارد که تنها یک باجه‌ی آن کار می کند.صدای بلندگو بلند میشه: شماره‌ی 184 به باجه‌ی 3. ساعت میشه حدودای 10:30، دوباره صدای بلندگو بلند… Read more »