The Last of the Mohicans

Mohicans رو بکن خاندان ما و قضیه مثل اینکه همین میشه. عجالتا (تا اطلاع ثانوی!) آخرین امید و سنگر خاندان من باب باقی ماندن نام گرانقدر (!) خاندان والامقام هستم. از باقی ذکور خانواده (فعلا) قطع امید کردن. برادرم که … ولش کن بابا، پسرعموهام که اصلا کسی خبر نداره وحود خارجی دارن فلذا من موندم و حوضم.
حالا خوبه خود بابا اصلا عین خیالش نیست، ولش ه مبکنی میگه کلا حرکت غلطیه که آدم بره قاطی مرغا!
آقاجان یکی بیاد به اینا توضیح بده که فرض محال که منم خواستم همچین غلطی بکنم (فرض محال که محال نیست!) کدوم ابلهی حاضر میشه با من بره بیرون (relation ship پیش‌کش). خیلی بچه‌اتون خوشگله؟ خوش‌تیپه؟ خوش سر و زبونه؟ نه خداییش به چیش می‌نازید؟ قیافه که یه سور زده به «گوژپشت نتردام»، جذابیت هم که یه کم دیگه تلاش بکنه رسیده به قله‌ی دافعه‌ی تاریخ بشریت!

می‌شه رها کنید من را؟

آشغالی که می‌سازیم, آشغاله!

نشستی تو خونه, حوصله‌ی هیچ کاری رو نداری (مثل همیشه!). تنها سرگرمیت مدت‌هاست که به جز موارد انگشت شماری, تبدیل شده به عادت. تقریبا همه‌اشون یکنواخت شدن برات. که یهو میلاد میاد و گیر میده که بشین Breakin Bad رو ببین. میگی باشه و یادت می‌ره. یه چند روزی می‌گذره, یادت می‌افته که اینم هست و می‌زنه به سرت Pilotاشو یه دیدی بزنی. ۵۷ دقیقه با دهن باز (دهن من همیشه بازه, ولی این دفعه فرق داشت) نشستی روی صندلی و داری یکی از غریبترین تحربه‌های این چند وقته‌اتو می‌گذرونی. دبیر شیمی مسنی که رسیده به آخر و می‌زنه به سیم آخر و می‌ره توی کار تولید Meth. خشونت عریان و در عین حال غریبی داره. بازی Bryan Cranston نه تنها حرف نداره, که عالیه. عاشق این نماش شدم که اوج استیصال (یا مصمم بودنش؟) رو توی نگاهش داره:
breaking_bad

اینکه هر بیست قسمت رو هم خود Vince Gilligan نوشته هم از عجایبشه.

Unfinished Business

این شب آخری الکی خوشم، برعکس بیشتر سیصد و شصت و خورده‌ای شب (و روز) پیش! چرا؟ نمی‌دونم. یکم هم فکر کردم به چرایشش ولی دیدم یه مقدار دیگه فکر کردن همان و پریدن همین خوشی الکی هم همان. فلذا فی‌الحال نادانی را عشق است ( مرسی املا، مرسی انتخاب لغت).
یه حرفی پیش اومد دیروز-پریروز که شد جرقه‌ی یه ایده‌ی (مسخره‌ی؟!) دیگه. فعلا سر خوان اولم و بین دو تا انتخاب مردد. یه دل میگه Wikimedia و اون یکی میگه Wordpress! تا ببینیم چه گندی خواهم زد این دفعه.

رفیق تازه کوچ کرده‌ی ما هم گویا داره خوش بهش می‌گذره، خوش به حالش.
این یکی رفیق ما هم سه سالش شده.

* Unfinished Business اسم قسمت نهم از فصل سوم battlestar Galactica است.

نداریم

یبوست همیشه مربوط به روده نیست که جانم. یکی از اشکال متداولش مربوط به اونجاست. برای من یکی بیشتر از روده توی اون یکی انتهای بدنم رخ داده و میده. اون یکی انتهای بدن دیگه چیه؟ سر، محتواش البته مغز رو میگم. بدبختیش این که درمانی هم نداره (بهتر بگم من چیزی پیدا نکردم براش).

این همه مزخرف بافتم که بگم که همجنان در یبوست مغزی به سر می‌برم!

آخر این سردرد خواهد کشت مرا روزی!!!

طبق معمول رسیدیم به این روزهای زیبا که پدر محترم سرما می‌خورند و با انتقالش به من بدبخت خوب میشن، فلذا من سرما خورده‌ای بیش نیستم همینک. سرم داره از درد منفجر میشه، دمای بدنم پیشتر خیلی متعادل بود الان تابع سینوسی هم شده، این کمردرد مزخرف مسخره‌ی زمان‌نشناس هم که قایم‌باشک بازیش گرفته، هروقت حال می‌کنه میاد سراغم. بدتر از همه بین جماعتی گیرکرده‌ام که نه من زبونشون رو می‌فهمم نه اونا زبون منو. جوری که روزی سه بار از خدا مرگ می‌خوای و بهت نمیده، اما یه مشکل یگه هم هست: جرات خلاص کردن خودت رو هم نداری، کاش به جای این همه ژن ناقص و مشکل‌دار یه اپسیلون از جربزه‌ی اون مرحوم بهم رسیده بود و می‌زدم خودم رو خلاص می‌کردم. نه فقط خودمو که مطمئنم (دست‌کم) نیم دوجین آدم دیگه هم راحت می‌شدن.

عوض تمام این مصیبت‌ها چند شب پیش بالاخره (از روی بیکاری البته) چای ارل‌گری روامتحان کردم. به عنوان کسی که خیلی میونه‌ی خوبی با چای نداره باید بگم که خوب بود، فی‌الواقع خوشمان آمد. هرچند ما را همان قهوه‌ی تلخ و بوگندو بس. ما رو چه این قرتی‌بازیا که بریم چای دم کنیم و … اوووه! ول کن بابا حال نداری.

و در انتها: اللهم اقتل کل المجانین.

My life with[out] me

Hmm, imagine you have an incureable disease . what would you do?

There are some options obviously, some people get depressed and even try to end their life (!!!!) some fight it and sometimes they will overcome.
me? I belong to the next group: Those who try to enjoy rest of their life. I’m not the fighting type.I’m not suicidal type either. I’ll try to have fun.

At first I was thinking about fighting and blah blah blah, Then I thought more and realized who cares? there is no dignity in dying we may live with dignity but dying with that? load of crap!

So I’m trying to have fun. as simple as that. In fact I’m having fun, I’ve enjoyed almost every minutes of these last months.

I is what I is

Stupid oldboy، شب با صدای بلند خودت که داری به خودت میگی Stupid oldboy از خواب می‌پری. چی شد که به خودت گفتی Stupid oldboy؟ یادت نیست. یه کم فکر می‌کنی شاید یادت بیاد، آخرین چیزی که یادته اینه که داشتی خوابی می‌دیدی، منتها چه خوابی؟ بازم یادت نمیاد. Stupid oldboy دوباره به خودت می‌گی این دفعه توی بیداری و این دفعه دلیلش رو می‌دونی. می‌چرخی به پشت دراز می‌کشیو زل می‌زنی به سقف. سفیده یا دست کم آخرین باری که توی نور دیدیش سفید بوده. هنوز داری زور می‌زنی که خوابت یادت بیاد. سقف موج برداشت، چی شد؟ سقف موج برداشت؟ نکنه هنوز خوابی. چپ و راستتو بدون تکون دادن سرت دید می‌زنی، همه چیز تقریبا عادیه. گفتم تقریبا. پنجره چرا اینقدر بزرگ شده؟ پاهاتو تکون می‌دی، پس چرا پایین تخت رو نمی‌تونی لمس کنی؟ یواش سرتو بلند می‌کنی، تخت هم دراز شده. کل بدنت یخ کرده، عرق هم کردی ولی سرده. با هزار زحمت از روی تخت بلند می‌شی. شدی هم وزن فیل، به زور روی پاهات بند می‌شی. یه کم میری جلو و برمی‌گردی می‌بینی که یکی روی تختت خوابیده. چشماشو بسته. با جون کندن میری جلو، میبینی چه قدر قیافه‌اش آشناست. چرا یادت نمیاد کجا دیدیش.کنار تخت ، روی میز یه عکس ازش هست. روی دیوار هم یه عکس دیگه‌اش. به نظر می‌رسه اتاق خودش باشه. پس تو اینجا چی کار می‌کردی؟ داری توی اتاق می‌چرخی که از جلوی آینه رد میشی، یه چیزی به نظرت آشنا میاد برمی‌گردی سمت آینه. پس انعکاست کجاست؟ یواش یواش یه چیزایی یادت میاد. اینجا اتاق خودته. قیافه‌اش هم آشناست چون قیافه‌ی خودته.

صبح شده، اومدن جسد رو ببرند.

what the hell?

Can somebody please tell me what the FRAK is gonna happen in Battlestar Galactica? Just watched S04-E11, still can not digest what happenned!!!!

شمال

[flash http://kaam.biz/files/02-North.mp3 w=400 h=40]

بیا بازم‌ مثل‌ِ قدیم‌ ، با هم‌ دیگه‌ بریم‌ شمال‌ !
دلم‌ گرفته‌ ! راضی‌اَم‌ به‌ این‌ خیالای‌ محال‌ !
من‌ُ بِبَر ! تا آخرِ جادّه‌ی‌ چالوس‌ بِبَرَم‌ !
تا شیشه‌ی‌ بارونی‌ُ خیس‌ِ اتوبوس‌ بِبَرَم‌ !
تا جای‌ پات‌ رو ماسه‌ی‌ داغ‌ِ مُتل‌قو بِبَرَم‌ !
تا آخرین‌ دلهره‌ی‌ نگاه‌ِ آهو بِبَرَم‌ !
من‌ُ بِبَر تا گُم‌ شُدن‌ تو اون‌ چشای‌ بی‌قرار !
تا ساختن‌ِ قصرِ شنی‌ رو ساحل‌ِ دریاکنار !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !
جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

یادش‌ به‌ خیر لحظه‌ای که ، چشمای ما دریا رُ دید !
نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌ ، رستوران‌ِ اسب‌ِ سفید !
یادش‌ به‌ خیر شنای‌ ما ، میون‌ِ موجای‌ بَلا !
خاطره‌های‌ مشترک‌ ، وقت‌ِ سفر تو جنگلا !

دِلَم‌ پُرِ بیا بازم‌ با هم‌دیگه‌ بِریم‌ سفر !

جای‌ ما اون‌جا خالیه‌ ! من‌ُ بِبَر ! من‌ُ بِبَر !
یه‌ عمره‌ جادّه‌ی‌ شُمال‌ ، منتظرِ عبورِ ماس‌ !
نمی‌دونه‌ یکی‌ از اون‌ دوتا قناری‌ بی‌صداس‌ !

Shame on me

شهرام چند وقت پیش سر یه ماجرایی که برام پیش اومده بود چیزی گفت به این مضمون که:

آدم باید خیلی حرومزاده باشه که همچین حسی داشته باشه ولی دعا می‌کردم که کارت درست نشه.

الان من خودم تقریبا همچین حسی دارم. از یه طرف خیلی (خیلی بیشتر از خیلی) خوشحالم که کارش درست شده و ویزاش اومده, از یه طرف از ظهر که SMSاشو دیدم عین بچه‌ای که کتک خورده رفتم توی لک. فکر این که دست‌کم یه مدت نامعلومی دیگه نبینمش آزاردهنده است. یکی از بهترین کسانیه که این چند ساله باهاشون آشنا شدم.

ای لعنت به من.