بابا یکی یاد این دهن بی صاحب مونده‌ی منو گل بگیره دنیایی رو راحت کنه.
هی من میگم ضد اجتماعم، مردم گریزم، نفهمم، حرف زدن بلد نیستم، تا یکی باهام خوش اخلاقی می‌کنه پاچه‌اشو می‌گیرم، هی یکی پیدا می‌شه می‌گه نه.

الان اومدم گند پریشبمو درست کنم، همچین ریـدم که با گه خوردن حقیقی هم نمی‌شه جمعش کرد. مقعد لق خودم، اعصاب و روان یه بنده‌ی خدای دیگه رو خراب کردم. اگه تا دو ساعت پیش فکر می‌کرد که یه کم خل وضعم الان مطمئنه که با یک روان پریش خطرناک طرفه.

صورتمو بهم پس بده!

Rorschach’s Journal. October 12th, 1985: Dog carcass in alley this morning, tire tread on burst stomach. This city is afraid of me. I have seen its true face. The streets are extended gutters and the gutters are full of blood and when the drains finally scab over, all the vermin will drown. The accumulated filth of all their sex and murder will foam up about their waists and all the whores and politicians will look up and shout “Save us!“… and I’ll whisper “no.”