بابا یکی یاد این دهن بی صاحب مونده‌ی منو گل بگیره دنیایی رو راحت کنه. هی من میگم ضد اجتماعم، مردم گریزم، نفهمم، حرف زدن بلد نیستم، تا یکی باهام خوش اخلاقی می‌کنه پاچه‌اشو می‌گیرم، هی یکی پیدا می‌شه می‌گه نه. الان اومدم گند پریشبمو درست کنم، همچین ریـدم که با گه خوردن حقیقی هم […]

راقم مفلوک این سطور، در انتظار وصول دعوت‌نامه‌ی درک است. سال‌هاست انتظار آن را می‌کشد، آن قدر که گاهی فراموشش می‌شود که مدت‌های مدیدیست که تنها هدف زنده بودنش همان است.