اخبار ارسالي

آغاز یک پایان؟

شایدم پایان یک آغاز, کی می دونه؟
فعلا که دستمون به تنبون خودمون هم بند نیست.
تنها خبری که داریم اینه هاردش سوخته. حالا عمق فاجعه هنوز معلوم نیست.

پ.ن: به یک نفر با یک میله ی بلند جهت بررسی عمق فاجعه نیازمندیم.

be without you؟

زنده است. سالم و سرِحال. منتها فعلا آواره است. بازم مثل ماه قبل گند زده شد وسط برنامه ریزی. مثل اینکه ما بهمون نیومده یک بار برای همیشه عین بچه ی آدم برنامه ریزی کنیم برای سه ماه آتی.
به هرحال برمی گردیم.

تصور کن

شما در کشوری زندگی می کنید که پنج شنبه ها و جمعه ها تعطیل است.
شما نیازمند خدماتی هستید که در کشور دیگری ارایه می شوند.
در کشور دیگر شنبه ها و یک شنبه ها تعطیل است.
شما به آن خدمات در چهارشنبه شب نیاز جدی پیدا می کنید.

بدین گونه و در همین راستا, چهار چرخ شما به مدت چهار شبانه روز پنچر می شوند.
تمت.

Leben… I Feel You

یکی نیست بگه بابا پسرم, مگه مجبوری می خوای n تا کار رو با هم تموم کنی؟

نه وجدانا بیماری؟
ولی فعلا که داره جواب میده. بعد از تقریبا دو سال پیچوندن دارم(بهتره بگم داریم چون تنها نیستم خوشبختانه) سه تا سایتی رو که قرار بود پارسال تموم بشند تموم می کنیم. دوتاش جزو مهمترین رویاهای خودمه.

*Leben… I Feel You آهنگیه از شیلر.

خدایا

بعضی وقت ها هست مشکلی پیش میاد که هیچ کس جز خود خدا نمی تونه رفعش کنه. الان همچین مشکلی برای یکی از بهترین دوستانم رخ داده. براش دعا کنید.

چهارسالش شد!

به بهانه گشودن چهارمین دفتر خاطرات:
اینجا پسرکی است که در سرش آرزوهای بزرگ ندارد، اما در قلبش یک خدای بزرگ دارد. میشناسیدش! خفته در خواب جنون. گاه نگاهی به خویش میفکند گاه به آیینه پرغبار مقابلش. گاه چشمانش را به پر نور ترین ستاره آسمان شب های کویر می دوزد و گاه دیده از ماه چهره ای برمیگیرد و بر زمین می نشاند. تنها نیست. شاید نه گیتار بداند و نه تار اما اگر بخواهد ترانه تنهایی را خوب مینوازد. عاشق طلوع خورشید است آنجا که نور متولد می شود. آنجا که خدا هدیه زندگانی دوباره به او میبخشد….

تولدش مبارک. باقی نوشته اشو توی وبلاگ خودش بخونید:
یک دنیا حرف از دفتر خاطرات